X
تبلیغات
سایه ی غم تنهایی
غم نامه ی تنهایی هایم
 

دراین شبهای دل تنگی که غم با من هم آغوشه

 بجز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

 کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

 نه هم دردآوایی با من یک دل نمی خونه

 از این سرگشتگی بیزارم وبیزار

 ولی راه فراری نیست از این دیوار

 

+ نوشته شده در  2010/10/23ساعت 11:27 AM  توسط تنها | 
 

نمی دانم چه باید کرد؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو،می بازم جوانی را...

و گر خواهم که بگریزم،چه سازم زندگانی را؟

گریزان بودن از یک سو،غم فرزندم از یک سو...

کجا باید کنم فریاد،این درد نهانی را؟

نمی دانم چه باید کرد؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو،این را دل نمی خواهد

گریز از خانه را هم یار پا در گل نمی خواهد

تو عاقل یا که من،دیوانه من یا تو،به هر حالی

عذاب صحبت عاقل را دیوانه نمی خواهد.

نمی دانم چه باید کرد؟

بمانم یا که بگریزم؟

اگر خواهم بمانم با تو،کارم روز و شب جنگست

و گر بگریزم از تو،پیش پایم کوهی از سنگست...

نخواندی نغمه با ساز من و بی پرده می گویم:

صدای ضربه قلب من و تو ناهماهنگست....

نمی دانم چه باید کرد؟

نمی دانم چه باید کرد؟

+ نوشته شده در  2010/7/27ساعت 11:14 PM  توسط تنها | 

کودک در کنار ساحل مشغول بازی کردن است!

با عروسک خود بازی میکند.

و ان را چنان عاشقانه دوست دارد که گویی زنده است

نگاهش به عروسک دیگر می افتد

عروسک خود را بر زمین میگذارد

و به سوی ان گام بر میدارد

اما ان را بدست نمیاورد - نگاهی به پشت سر می اندازد

اما از عروسک خودش نیز خبری نیست

امواج ان را به دل دریا برده بود

کودک نگاهی به جای خالی ان میکند

شانه هایش را بالا می اندازد و به دنبال توپی میدود

عروسکی که روزی همه زندگی او بود

بخاطر هوس بچگانه ای از دست داد

و امواج خاطرات ان را به قعر دریای فراموشی برد

و کودک بی خیال به دنبال عروسکی دیگر....

فراموش شد عروسک!

به همین سادگی ........

+ نوشته شده در  2010/7/27ساعت 11:13 PM  توسط تنها | 

روز و روزگارم به ترانه خوانی گذشت

تا یاد و یادگارم چه باشد

آخ که فاخته نمیداند

و اگر نیز میدانست

نمیتوانست کم از هزار بخواند

و سر انجام

آن سه قطره سرخ چکیدنی بود

روزم خوش است که برای تو میخوانم

شبم خوش است که برای من میخوانی

روزگارم خوش نیست...

چرا که با هم نمیخوانیم...

+ نوشته شده در  2010/7/27ساعت 11:8 PM  توسط تنها | 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد،

 بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»

عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»

زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.»

و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:

« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:

« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد

 و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:

« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:

« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.

زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»

پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد،

بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

 

+ نوشته شده در  2010/3/12ساعت 11:3 AM  توسط تنها | 

برای همه ی آنهایی که بی تقصیرن....

 تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را راندند تقدیم به

 اشک هایی که غرورشان شکست و عهد هایی که کسی با آنها نبست...

زندگی شیبی ست عشق سیبی ست و وای بر حال آن که در عشق پای

بند نظم و ترتیبی ست

+ نوشته شده در  2010/3/11ساعت 9:22 PM  توسط تنها | 

عشــق عشــــق عشـــــــق نمي دانم

كه اين عشق چگونه بركوير خشك قلبم باريد

 كه دل بي خبرم عاشق شد و به عشقش

مي بالد . . . نمي دانم مي داند

كه با ديدنش مي رود از تن وجانم خستگي . . .

 نمي دانم تا كي عاشق مي ماند . . .

نمي دانم مي داند بدون او بي قرارم ، هيچم ، پيچم . . .

نمي دانم مي داند در انتظار فرداي با او بودنم . . .

نمي دانم چگونه سر کنم لحظات بي او بودن را . . .

 نمي دانم مي داند كه هيچگاه عشق واقعي نمي ميرد . . .

نمي دانم مي داند دوست ندارم در

روياي كسي ديگر باشم . . . . !

 

 

+ نوشته شده در  2009/12/18ساعت 4:47 PM  توسط تنها | 
مي خوام از دوست داشتن بگم


از دوست داشتن تو و خودم بگم


دوست داشتن براي من يه واژه بود


مثل موج تو دريا سرگردون بود


به وقت تنهايي سراغش ميرفتم


وقت خوشي فراموشش مي كردم


تو روزاي ابري


پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره


 دل مي سوزندم


چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم


وقت بهار


دنبالت مي گشتم


دنبال اداي دوست داشتن گلها


زير بارون مي رقصيدم


اما هيچي ازش نمي فهميدم


اما با اومدن تو


همه چيز عوض شد


رنگ گلها


خواب زندگي


رنگ ديگي شد


دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد


رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد


شبا تو خواب روياي من


نوازش دستهاي گرم تو شد


تو خواب و بيداري


تو زندگي و رويا


فقط يه آرزوي كوچيك دارم


يه آرزوي كوچيك و محال دارم

+ نوشته شده در  2009/12/14ساعت 9:36 PM  توسط تنها | 

 

میگن پازل دل یکیو بهم زدن هنر نیست...هروقت تونستی با

 تیکه های شکسته پازل دل یه نفر  یه

عشق جدید واسش بسازی هنر کردی...

درسته اما مگه اگه آدم بخواد هنرمند باشه ممکن نیست پازل دل

خودش بدجوری شکسته باشه...

اون موقع  یه هنرمند با یه پازل شکسته میتونه پازل شکسته یکی

دیگرو جمع کنه....

پس سهم هنر مندا از این دنیا و پازل دلشون چیه؟؟...

کی میخواد از پازل شکسته اونا عشق تازه بسازه؟

 

+ نوشته شده در  2009/11/20ساعت 5:31 PM  توسط تنها | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
با سلام و تشکر از شما دوستان نظر یادتون نره
به وبلاگ من خوش آمدین
چیست با عشق آشنا بودن
بجز از کام دل جدا بودن
محبت چه واژه غريبي
اين جهان
پر از صدای حركت پاهای مردميست
كه همچنان كه ترا مي‌بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند
این را به خاطر بسپارعزیز
به کدامین پرنده باید سلام کرد
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا آن را تجربه کرده ام ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و
انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد!!!
بفرین
(شهرستان بوکان)
متولد:1369


نوشته های پیشین
آبان 1389
مرداد 1389
اسفند 1388
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
جديد ترين موسيقي رپ خارجي و فيلمهاي روز دنيا
رضا سرخوش
وبلاگ شیرازیهای موفق
♥*•.ღ☆ஜدل نوشتـــه هاஜ☆ღ.•*♥
عشق همیشگی (سیما)
نوشته های عاشقانه(پیمان بلا)
وبلاگ عاشقانه(مینا)
تنهای 16 ساله(رضا)
فلسفه و منطق سال سوم انسانی(استاد اچاک)
عشق و عاشقی(میلاد)
قصر یخی
مهرورزان و دشت مغان
محرم اسرارشما(عباس)
اجناس شگفت انگيز و ارزان
اجناس شگفت انگيز و ارزان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM