عشــق عشــــق عشـــــــق نمي دانم كه اين عشق چگونه بر
كوير خشك قلبم باريد كه دل بي خبرم عاشق شد و به عشقش
مي بالد . . . نمي دانم مي داند كه با ديدنش مي رود از تن و
جانم خستگي . . . نمي دانم تا كي عاشق مي ماند . . . نمي دانم
مي داند بدون او بي قرارم ، هيچم ، پيچم . . . نمي دانم
مي داند در انتظار فرداي با او بودنم . . . نمي دانم چگونه سر
کنم لحظات بي او بودن را . . . نمي دانم مي داند كه هيچگاه
عشق واقعي نمي ميرد . . . نمي دانم مي داند دوست ندارم در
روياي كسي ديگر باشم . . . . !
از دوست داشتن تو و خودم بگم
دوست داشتن براي من يه واژه بود
مثل موج تو دريا سرگردون بود
به وقت تنهايي سراغش ميرفتم
وقت خوشي فراموشش مي كردم
تو روزاي ابري
پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره
دل مي سوزندم
چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم
وقت بهار
دنبالت مي گشتم
دنبال اداي دوست داشتن گلها
زير بارون مي رقصيدم
اما هيچي ازش نمي فهميدم
اما با اومدن تو
همه چيز عوض شد
رنگ گلها
خواب زندگي
رنگ ديگي شد
دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد
رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد
شبا تو خواب روياي من
نوازش دستهاي گرم تو شد
تو خواب و بيداري
تو زندگي و رويا
فقط يه آرزوي كوچيك دارم
يه آرزوي كوچيك و محال دارم
میگن پازل دل یکیو بهم زدن هنر نیست...هروقت تونستی با
تیکه های شکسته پازل دل یه نفر یه
عشق جدید واسش بسازی هنر کردی...
درسته اما مگه اگه آدم بخواد هنرمند باشه ممکن نیست پازل دل
خودش بدجوری شکسته باشه...
اون موقع یه هنرمند با یه پازل شکسته میتونه پازل شکسته یکی
دیگرو جمع کنه....
پس سهم هنر مندا از این دنیا و پازل دلشون چیه؟؟...
کی میخواد از پازل شکسته اونا عشق تازه بسازه؟
دلم پیش نگات بودو چشماتو پنهون میدیدم
بمن بگو جرمم چی بودکه خوبیاتو میدیدم
نگاه تو با من نبود چشات به راه من نبود
من گم شدم تو جاده ها عشق توهمراهم نبود...
كاش امان مي دادي
اين شعر نيمه سروده تمام مي شد
سخن در گلو مانده ام
اندكي نفس ميكشيد
اگر يك قدم مي گذاشتي
مگر نمي بيني
چطور سطر هاي دفترم
پا به فرار گذاشته اند
مگر نمي بيني
چطور قاصدك ها بيخبر
از من سراغ جان پناه مي گيرند
پنجره ي اتاقم بي حوصله شده
از بس به سمت هيچ و پوچ
و براي دلخوشي باز شد
دنبال يك سر خط ترانه بودم
تا شروع كنم
كه اول و آخر شعر تو باشي
نمي بيني نمي فهمي
از پشت اين پنجره
هاج و واج
هر كس كه گذشت
هر چه خواست بارم كرد
به خاطر تو بي خيال!
تو نبودي رد نشدي
اگر يك قدم فقط
كاش امان ميدادي
مي خواستم بهت بگم...
كاش...


مرا به نگاه غمگینانه تو
چه نیازیست
در اوج هفت فلاک دوار
وتفتیدم
آنگاه که خورشید را
بهانه واکراه نبود
مرا به نگاه غمگینانه تو
چه نیازیست
به شرافت انسانی
خویشتن خویش را
به بازی احمقانه ای
به پندارمگیر
انسداد شاهراه ها
فاجعه نیست
تکرار حادثه بودن است
در دشواری زمان
مرا به نگاه غمگینانه تو
چه نیازیست
ایثار می طلبد
این عشق
در قربانگاه باور
نه تردید
شبهه های شبانه
این غم
بی دلیل تر از
باور من است
من
چرکین گناهی نیستم
هیچگاه نبوده ام
در هر تکرار
در هر باور
من همیشه
سبزترین خیال
خویش را
به سفره عشق گستردم
تا ساده ترین واژه ها را
خرمن کنم
هیچگاه مالکانه
خزانه دار هیچ ثروتی نبوده ام
که عشق همیشه زمان
ثروت نبوده است
هم تراز هیچ
گوهری نیست
یا
سزاوار هیچ سنجشی
عشق
چشمه هستی است
که از چشم زندگی
جاری می شود
و
جاری می شود
تنها دیدن
وحس کردن
غیر مالکانه
تا وزن بیابد
یک
نگاه
یک آه
فردا شايد
در معبر فراموش
غباري كه افق
را
خواهد گرفت
امروز هستم
اما چه سود
واژه هاي غريبانه الفت
در بيگانه ترين
كوچه هاي تو در توي
غرور و انكار
واژه ها را
به عشق بشوئيد
سهراب وار
زير باران
قبول نگاه ها
انكار اثبات خدا نيست
كه او
خالق محبت است
و خلق ميكند
گره خوردن
نگاه ها را
در ترادف تصادف
اما ما
به اثبات او
انكار مي كنيم
آنچه او خلق مي كند
مي رويم نمي بينيم
نمي بينيم مي رويم
مرگ سرنوشت
همه انسانهاست
اما
چگونه مردن
سرنوشت همه
نيست
ميتوان خوب مرد
ميتوان در ذهن
زنده ماند
همچون گذر آب از رود
كاش ميشد هيچ کس تنها نبود
کاش ميشد ديدنت رويا نبود
گفته بودي با تو مي مانم ولي
رفتي و گفتي که اينجا جا نبود
ساليان سال تنها مانده ام
شايد اين رفتن سزاي من نبود
من دعا کردم براي بازگشت
دست هاي تو ولي بالا نبود
باز هم گفتي که فردا ميرسي
کاش روز ديدنت فردا نبود
"الا بذکرالله تطمئین القلوب"